تازه وارد کانون دارالقرآن حضرت ولی عصر(عج) شاهدیه شده بودم. یک روز با یکی از بچهها که رابط فرهنگی کانونمان بود به دبیرخانه کانون مساجد استان یزد رفتم. با همه دست دادم ولی به او که رسیدم فهمیدم که با دیگر اعضای دبیرخانه فرق میکندخیلی خوش برخورد بود و با رویی گشاده با من برخورد کرد.برای من که اولین بار به دبیرخانه میرفتم خیلی جالب بود که این طور مرا تحویل گرفت. از دبیرخانه که بیرون رفتم از دوستم پرسیدم: او کی بود؟ گفت: علی حکیمیان.

یک سال از ورود من به کانون گذشته بود. دیگر با برنامه کانونهای فرهنگی آشنا شده بودم و رفت آمدهای من به دبیرخانه استان هم بیشتر شده بود. هر وقت که به آنجا میرفتم به دنبال آقای حکیمیان میگشتم. آخه او علاوه بر اینکه فعالیتهای کانون ما را میدید و نظر میداد، ایدههای قشنگی به من میداد. خیلی با من گرم میگرفت. از برنامههای کانون خودشان با من صحبت میکرد و راهکارهای زیادی را در اختیارم قرار می داد.به زبان ساده بگم: در طول صحبت با او به من تجربه تزریق میکرد.
دیگر کار به جایی رسیده بود که هر هفته سحرهای جمعه، همراه با بچههای کانونمان هر طور که شده بود به مسجد حکایتی(مسجدی که او مدیر مسئول کانونش بود) میرفتیم. برنامههای قشنگی برگزار میکردند. برای من جالب بود که این قدر جوان در دل شب با شوق و علاقه از خواب شیرین دل کندهاند و به سوی مسجد آمدهاند.
بعد از چند مدت کار به جایی رسید که بچههای کانون ما پیشنهاد دادند تا ما هم این برنامه را برای مسجدمان برگزار کنیم. و بالاخره این طرح بسیار قشنگ یعنی شبزنده داری در سحرهای جمعه در طول هفته برگزار کردیم و الآن که حدود 2 سال از این قضیه گذشته همچنان این مراسم با حضور تعداد کثیری از مردم شهرمان بالاخص جوانان برقرار است. برای من جالب بود که او وقتی مرا میدید از برقراری این جلسه سوال میکرد و برای پایداری این برنامه نکاتی را به من آموزش میداد.
بعد از نماز مغرب و عشا بود. به کانون آمدم. یکی از بچههای کانون را ملاقات کردم که خبری بسیار شیرین به من داد. او چنین گفت که: رییس دبیرخانه کانون مساجد استان یزد عوض شده است و رییس فعلی آقای علی حکیمیان است. اصلا باورم نمیشد. آخه من میدانستم او از دل کانون بیرون آمده است. او با بچه مسجدیها بزرگ شده بود. او میدانست که کجای کار میلنگد و حالا که حدود یک سال از این قضیه میگذرد به این باور رسیدهام که واقعاً کار را باید داد به کاردان.
روزها و روزها گذشت و او همچنان با من رابطه صمیمی داشت و فکر میکنم او اولین رییس است که تا به حال برای کانون حتی یکبار هم که شده برای امضایش یک دقیقه هم معطل نشدم.
ماه رمضان سال 89 بود. با ایده یکی از بچههای کانون و همت دیگر بچهها اولین نمایشگاه کتاب و عرضه محصولات نرمافزاری را در شهرمان برگزار کردیم. شاید برای شما جالب باشد که برای افتتاح این نماشگاه 8 دعوتنامه دادیم که تنها کسی که با حضور خودش باعث شادی بچهها شد رییس کانون مساجد استان یزد، آقای علی حکیمیان بود.